آسماني

 

آرزو

به یه سنی که میرسی، یا نه بهتر بگم, از یه سنی که میگذری احساس میکنی افتادی توی سراشیبی.

عجله میکنی برای به دست آوردن همه ی چیزهایی که آرزوشونو داشتی و هنوز به دست نیاوردی.

دلت میخواد چنگ بزنی به همه لذتهایی که یه عمر ازشون بی بهره بودی و تجربه اشون نکردی. انگار هول میزنی. میخوای خودتو غرق کنی توی همه اشون. دلت میخواد خودتو بسپری به دست رویاهای دور و درازت و یک کمشو تجربه کنی.

اینجاست که شاعر میگه : پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد!!!

دلم برا خودمون می سوزه. آرزوهامون هم کوچیک شده و کم ارزش. ناراحت

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - آسمان

کوچه سار شب

 

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
 به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
 کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
 نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

هوشنگ ابتهاج

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - آسمان

 

خداوندا ...

خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم
مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را
مبادا گم کنم اهداف زیبا را
مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت
مرا تنها تو نگذاری
که من تنهاترین تنهام؛ انسانم

خدا گوید :

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
تو ای والاترین مهمان دنیایم
تو ای انســــان !
بدان آغوش من همواره باز است
شروع کن ...
یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من!

 

ناشناس

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ٧ آذر ،۱۳٩٠ - آسمان

سلام جانم

باز اونقدر دلم هواتو کرده که همه دلخوریامو گذاشتم ته صندوقچه دلم برای روزهای بی حوصلگی. باز ازت شاهزاده رویایی سوار اسب سفید ساخته م که از اون دور دورا اومده تا با یه بوسه همه غم و غصه هامو آب کنه و من بشم خوشبخت ترین دختر دنیا. مثه همه کتاب قصه هایی که از بچگی خوش باورانه خونده بودیم و ساده لوحانه باور کرده بودیم.

باز همه چراهای توی ذهنمو گذاشتم یه گوشه تا تو برگردی و توی اولین ساعتای با هم بودنمون دوباره تازه اشون کنی.

راستی چرا؟

چرا اینقدر زود یکنواخت میشیم؟ چرا اونقدر بهم نمیگی دوستم داری که با شنیدنش از دهن هر خری و با دونستن اینکه داره مثه چی بهم دروغ میگه باز قند تو دلم آب میشه و دلم قیلی ویلی میره؟ چرا اونقدر منو کم می بینی که یه وقتا حس می کنم نامرعی ام؟ چرا همیشه اونقدر کلافه ای که حس می کنم یه باری ام روی دوشت؟ چرا اونقدر کم حرفای عشقولانه بهم میزنی که یه روزا برا پر کردن خالی دلم باید همه ذهنمو شخم بزنم و زیر و رو کنم تا دو تا جمله یادم بیاد (و یادم بیاد که همینا رو هم بعد از کلی التماس درخواست و گله گذاری من! توی یه لحظه هایی که دیگه خیلی خواستی عزت نفس به خرج بدی بهم گفتی)؟

ولش کن. الان دلم برات تنگ شده. اینا رو باز با اولین بی مهری ات بهشون فکر میکنم. (شده ام مثه اسکارلت که فکر کردن به همه چی رو میذاشت برا فردا).

دلم هواتو کرده بیا!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳٩٠ - آسمان

آسمان گمشده

آسمانت را که گم کنی دیگر از پرواز چیزی نمی ماند. یادت می رود که پرنده ای. اسیر سیم و قفس و زنجیر می شوی و گاهی در خوابهای آشفته ات آسمانی را می بینی که دیگر نشانی اش را نداری. مثل یک خاطره دوردست یا یک آرزوی دست نیافتنی می ماند.

کمی که چشم می گشایی و دور و برت را که نگاه می کنی می بینی انگار همه پرنده های آسمان روزگار گذشته ات مثل تو در بندند. نشانی آسمان را از که می خواهی بگیری؟

مگر اینکه یک روز دل به دریا بزنی و دلت را از بند و قفس برهانی و شاید پشت این همه غل و زنجیر و پشت این دیوارهای سیمانی آسمانی را بیابی که همیشه خوابش را دیده ای. شاید!

ولی آخر بی نوای من، تو اصلا یادت می آید که پرنده ای و می توانی پرواز کنی؟

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩٠ - آسمان

رخوت

وقتی از همه قوای مغزت فقط یک صدمش رو استفاده کنی، یه روز، دو روز، یه هفته، دو هفته، یه ماه، .... دیگه کم کم احساس میکنی مغزت داره فلج میشه، داره از کار میافته. مثل ماهیچه‌های دست و پا میمونه که اگه باهاشون کار نکنی ضعیف و کم بنیه میشن. حالا این اتفاق داره برا ما میافته. هی میشینیم کارای احمقانه و پیش پا افتاده‌ای رو که بهمون دیکته کردن انجام میدیم. هی ساده‌ترین کارا، کارایی که حتی نیاز به فکر کردن هم نداره. نیاز به تصمیم‌گیری هم نداره. داریم میشیم مثل مرداب. داریم میگندیم و این خیلی خسته‌ام کرده.

توی این همه سال کار کردن تلاش کرده‌ام بزرگتر بشم، پیشرفت کنم، حالا ولی دارم میگندم. انگار که تار عنکبوت گرفته همه گوشه‌های وجودم رو. انگار دست و پام بسته شده.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٩ - آسمان

ماه مبارک!

دازم فکر میکنم این دو روز هم داره تموم میشه و بالاخره این ملت به همون دو دقیقه در روز کارشون میرسن. آخه الان که همه یا دارن چرت میزنن، یا گشنشونه، یا دارن عبادتتتتتتتتتتتتت میکنن. وقت کار کردن نداره کسی.

آخیییییی!! مملکتمون از روز شنبه دوباره بهره وریش میره بالا!‌ فکر کن!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٩ - آسمان

 

تمام مدت پیش خودم فکر می کنم داری امتحانم می کنی. دلم میخواد شاگرد اول کلاست باشم. ته دلم ولی هرچی زور میزنم میترسم فقط بتونم ناپلئونی درسامو پاس کنم. یه جورایی گوگیجه گرفتم.

هر امتحانی هم یه روز باید تموم بشه دیگه! نه؟؟ نمیدونم چرا همه ترم ما فقط امتحانه! یا داریم درس میگیریم یا باید امتحان پس بدیم. میگم ها ! این زنگ تفریح که میگن چیه؟؟

بابا بیخیال. امتحانو ول کن. فکر کن ما هم قراره بیسواد بمونیم و فردای روزگار برا خودمون کسی بشیم. یه آدم پولداری، کله گنده ایی، سیاستمداری، چیزی!

یه مدت درسو بیخیال شو جون من! امتحانو که دیگه کلا بذارش کنار. بیا دور هم حال کنیم. یه جورایی خیلی خسته ایم همه امون. بیخیال! خوب؟؟ اوکی خدا؟؟؟

یا دست کم فاصله بین امتحانا رو زیادتر کن. پشت سر هم که آدم امتحان نمیده!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٩ - آسمان

 

تقریبا همه وبلاگهایی که دوست داشتم و میخوندم فیلتر شدن. و چون من فقط توی شرکت اینترنت دارم و اینجا هم نمیشه فیلتر شکن گذاشت، تقریبا دیگه هیچ وبلاگی رو نمیخونم. (البته جز یکی دو تا رو که مینیمال مینویسند و یه جورایی بامزه اند. اونا روهم سالی، ماهی میگذره تا بیام بخونم) خلاصه که خیییییییییییییییلی خمارم!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - آسمان

بارون

بارون که میاد همه دنیا رو میشوره و زندگی رو زیبا میکنه. بوی خاک نم‌دار و سبزه‌های شسته شده روح آدمو تازه میکنه. انگار خدا هم هر چند وقت یکبار خونه تکونی میکنه و سر تا پای زندگی رو میشوره. فقط نمیدونم چرا هنوز هم خیلی از دور ریختنی‌هاش رو کنج انباری دنیا نگه داشته و ردشون نکرده برن پی کارشون. یعنی واقعا اینا یه روزی به دردش میخورن؟؟؟

ولی دمش گرم! ما جنسای ته انبارش رو هم گردگیری کرده و یه صفایی به سر و شکلمون داده. بعضیهامون اونقدر احساس شادی و طراوت می‌کنیم که یادمون میره چه جنس بنجل زهوار در رفته‌ای هستیم و یه عمره که داریم گوشه این انباری خاک می‌خوریم! شاید امیدوار شده‌ایم که روز مبادای استفاده از ما هم داره میرسه و قراره دوباره به روزای اوج پر استفاده بودنمون برگردیم و احساس سرخوشی کنیم.

چقدر بوی بارونو دوست دارم.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۸ - آسمان