خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آسمان
آرشیو وبلاگ
آذر ٩٠
شهریور ٩٠
فروردین ٩٠
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
دی ۸٧
آذر ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
شهریور ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
امرداد ۸٤
خرداد ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱
مهر ۸۱
شهریور ۸۱
امرداد ۸۱
لینک دوستان
ُشراگيم
هادی خان نامه
يه عالمه حرف
گلبرگ اينا
قره قوروت
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
خداوندا ...
خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم
مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را
مبادا گم کنم اهداف زیبا را
مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت
مرا تنها تو نگذاری
که من تنهاترین تنهام؛ انسانم
خدا گوید :
تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
تو ای والاترین مهمان دنیایم
تو ای انســــان !
بدان آغوش من همواره باز است
شروع کن ...
یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من!
ناشناس
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٧ آذر ،۱۳٩٠ - آسمانسلام جانم
باز اونقدر دلم هواتو کرده که همه دلخوریامو گذاشتم ته صندوقچه دلم برای روزهای بی حوصلگی. باز ازت شاهزاده رویایی سوار اسب سفید ساخته م که از اون دور دورا اومده تا با یه بوسه همه غم و غصه هامو آب کنه و من بشم خوشبخت ترین دختر دنیا. مثه همه کتاب قصه هایی که از بچگی خوش باورانه خونده بودیم و ساده لوحانه باور کرده بودیم.
باز همه چراهای توی ذهنمو گذاشتم یه گوشه تا تو برگردی و توی اولین ساعتای با هم بودنمون دوباره تازه اشون کنی.
راستی چرا؟
چرا اینقدر زود یکنواخت میشیم؟ چرا اونقدر بهم نمیگی دوستم داری که با شنیدنش از دهن هر خری و با دونستن اینکه داره مثه چی بهم دروغ میگه باز قند تو دلم آب میشه و دلم قیلی ویلی میره؟ چرا اونقدر منو کم می بینی که یه وقتا حس می کنم نامرعی ام؟ چرا همیشه اونقدر کلافه ای که حس می کنم یه باری ام روی دوشت؟ چرا اونقدر کم حرفای عشقولانه بهم میزنی که یه روزا برا پر کردن خالی دلم باید همه ذهنمو شخم بزنم و زیر و رو کنم تا دو تا جمله یادم بیاد (و یادم بیاد که همینا رو هم بعد از کلی التماس درخواست و گله گذاری من! توی یه لحظه هایی که دیگه خیلی خواستی عزت نفس به خرج بدی بهم گفتی)؟
ولش کن. الان دلم برات تنگ شده. اینا رو باز با اولین بی مهری ات بهشون فکر میکنم. (شده ام مثه اسکارلت که فکر کردن به همه چی رو میذاشت برا فردا).
دلم هواتو کرده بیا!
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳٩٠ - آسمانآسمان گمشده
آسمانت را که گم کنی دیگر از پرواز چیزی نمی ماند. یادت می رود که پرنده ای. اسیر سیم و قفس و زنجیر می شوی و گاهی در خوابهای آشفته ات آسمانی را می بینی که دیگر نشانی اش را نداری. مثل یک خاطره دوردست یا یک آرزوی دست نیافتنی می ماند.
کمی که چشم می گشایی و دور و برت را که نگاه می کنی می بینی انگار همه پرنده های آسمان روزگار گذشته ات مثل تو در بندند. نشانی آسمان را از که می خواهی بگیری؟
مگر اینکه یک روز دل به دریا بزنی و دلت را از بند و قفس برهانی و شاید پشت این همه غل و زنجیر و پشت این دیوارهای سیمانی آسمانی را بیابی که همیشه خوابش را دیده ای. شاید!
ولی آخر بی نوای من، تو اصلا یادت می آید که پرنده ای و می توانی پرواز کنی؟
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩٠ - آسمانرخوت
وقتی از همه قوای مغزت فقط یک صدمش رو استفاده کنی، یه روز، دو روز، یه هفته، دو هفته، یه ماه، .... دیگه کم کم احساس میکنی مغزت داره فلج میشه، داره از کار میافته. مثل ماهیچههای دست و پا میمونه که اگه باهاشون کار نکنی ضعیف و کم بنیه میشن. حالا این اتفاق داره برا ما میافته. هی میشینیم کارای احمقانه و پیش پا افتادهای رو که بهمون دیکته کردن انجام میدیم. هی سادهترین کارا، کارایی که حتی نیاز به فکر کردن هم نداره. نیاز به تصمیمگیری هم نداره. داریم میشیم مثل مرداب. داریم میگندیم و این خیلی خستهام کرده.
توی این همه سال کار کردن تلاش کردهام بزرگتر بشم، پیشرفت کنم، حالا ولی دارم میگندم. انگار که تار عنکبوت گرفته همه گوشههای وجودم رو. انگار دست و پام بسته شده.
پيام هاي ديگران () PermaLink; شنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٩ - آسمان
ماه مبارک!
دازم فکر میکنم این دو روز هم داره تموم میشه و بالاخره این ملت به همون دو دقیقه در روز کارشون میرسن. آخه الان که همه یا دارن چرت میزنن، یا گشنشونه، یا دارن عبادتتتتتتتتتتتتت میکنن. وقت کار کردن نداره کسی.
آخیییییی!! مملکتمون از روز شنبه دوباره بهره وریش میره بالا! فکر کن!
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٩ - آسمان
تمام مدت پیش خودم فکر می کنم داری امتحانم می کنی. دلم میخواد شاگرد اول کلاست باشم. ته دلم ولی هرچی زور میزنم میترسم فقط بتونم ناپلئونی درسامو پاس کنم. یه جورایی گوگیجه گرفتم.
هر امتحانی هم یه روز باید تموم بشه دیگه! نه؟؟ نمیدونم چرا همه ترم ما فقط امتحانه! یا داریم درس میگیریم یا باید امتحان پس بدیم. میگم ها ! این زنگ تفریح که میگن چیه؟؟
بابا بیخیال. امتحانو ول کن. فکر کن ما هم قراره بیسواد بمونیم و فردای روزگار برا خودمون کسی بشیم. یه آدم پولداری، کله گنده ایی، سیاستمداری، چیزی!
یه مدت درسو بیخیال شو جون من! امتحانو که دیگه کلا بذارش کنار. بیا دور هم حال کنیم. یه جورایی خیلی خسته ایم همه امون. بیخیال! خوب؟؟ اوکی خدا؟؟؟
یا دست کم فاصله بین امتحانا رو زیادتر کن. پشت سر هم که آدم امتحان نمیده!
پيام هاي ديگران () PermaLink; شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٩ - آسمان
تقریبا همه وبلاگهایی که دوست داشتم و میخوندم فیلتر شدن. و چون من فقط توی شرکت اینترنت دارم و اینجا هم نمیشه فیلتر شکن گذاشت، تقریبا دیگه هیچ وبلاگی رو نمیخونم. (البته جز یکی دو تا رو که مینیمال مینویسند و یه جورایی بامزه اند. اونا روهم سالی، ماهی میگذره تا بیام بخونم) خلاصه که خیییییییییییییییلی خمارم!
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - آسمانبارون
بارون که میاد همه دنیا رو میشوره و زندگی رو زیبا میکنه. بوی خاک نمدار و سبزههای شسته شده روح آدمو تازه میکنه. انگار خدا هم هر چند وقت یکبار خونه تکونی میکنه و سر تا پای زندگی رو میشوره. فقط نمیدونم چرا هنوز هم خیلی از دور ریختنیهاش رو کنج انباری دنیا نگه داشته و ردشون نکرده برن پی کارشون. یعنی واقعا اینا یه روزی به دردش میخورن؟؟؟
ولی دمش گرم! ما جنسای ته انبارش رو هم گردگیری کرده و یه صفایی به سر و شکلمون داده. بعضیهامون اونقدر احساس شادی و طراوت میکنیم که یادمون میره چه جنس بنجل زهوار در رفتهای هستیم و یه عمره که داریم گوشه این انباری خاک میخوریم! شاید امیدوار شدهایم که روز مبادای استفاده از ما هم داره میرسه و قراره دوباره به روزای اوج پر استفاده بودنمون برگردیم و احساس سرخوشی کنیم.
چقدر بوی بارونو دوست دارم.
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۸ - آسمانباور
باور کردن دستهایی که دارن برای کمک به سمتت میان همیشه راحت نیست. آدم حتی به پیشنهادات کمک هم شک میکنه! انگار منتظره بدونه در ازای این کمک چه سرویسی باید بده. انگار همه چیز توی زندگی قراردادیه. ارتباطات قراردادی، کار قراردادی، ازدواج هم قراردادی!
ازدواج یه جور قرارداده که مدت مشخصی داره و مبلغ مشخص. میشه این قرارداد رو هرجا که طرفین دیدن دیگه به سودشون نیست فسخ کنن و برن دنبال زندگیشون. میشه مبلغ قرارداد رو پرداخت کرد و از خیر باقی بندهای قرارداد گذشت. میشه دبه درآورد و همون مبلغ رو هم پرداخت نکرد و به اصطلاح زرنگی کرد و سر طرف رو کلاه گذاشت. میشه این مبلغ قرارداد نقدی باشه، میشه احساسی باشه، میشه ....
باور کردن آدمها دیگه راحت نیست. دیگه نمیشه با اطمینان گفت پشت صورتکهایی که به چهره دارن قیافه واقعیشون چیه. شاید هم زیاد با صورتکشون تفاوتی نداشته باشه. ولی ما عادت کردیم باور نکنیم و بدبین باشیم.
این همه توی شعر و قصه و کتاب و حرفها و شنیدههامون به دنیا بد و بیراه میگیم و از بی وفائیهاش مینالیم. ولی وافعا دنیا بد نیست. ماها بدیم. ماها دنیا رو که میتونه جای خیلی زیبایی باشه خراب کردیم و ازش یه زندان ساختیم و داریم توش دست و پا میزنیم. همین من که حق تو رو به راحتی میخورم و یه آب هم روش زندگی رو به کام تو تلخ میکنم. همین تو که سر من رو کلاه میذاری و دلم رو میشکنی زندگی رو پیش چشمم تیره و تار میکنی. همین ما هستیم که از زندگی زندانی ساختیم به اسم کهریزک و هزار جور جنایت توش مرتکب میشیم که توی دنیای هیچ موجود زندهای قابل باور و پذیرش نیست.
وقتی پای خودخواهی ما آدمها به میون میاد دیگه هیچ چیز رو به جز خودمون نمی بینیم. دیگه یادمون میره از کجا اومدیم و کجا قراره بریم. وقتی پای منافع من میاد وسط دیگه تو و او و شما و دیگران اصلا جایی برای خودنمایی ندارن. فقط منام که مهم میشم و انگار همه کائنات به خاطر وجود من دارن تکاپو می کنن.
هفته پیش، توی صف تاکسی، توی اون هوای سرد که باد میومد و گوشهای آدم یخ میزد یادته؟! چشمهاتو بستی و از وسط صف پریدی نشستی توی تاکسی! به اون دختر کوچولوهه که جلوتر از تو با مامانش توی صف بود نگاه نکردی و فکر نکردی. به هیچ کس فکر نکردی! این ساده ترین ظلمی بود که میتونستی به اطرافیانت بکنی. قیافه هم به جانب هم بگیری و بگی من که کاری نکردم! خوب عجله داشتم یا حالم بد بود یا سردم بود یا ....
ما ظلم به هم دیگه رو از همین جاها به بچههامون یاد میدیم. دختر کوچولوی توی صف فردا پوست از سر من و تو و بچههامون میکنه و حق هم داره. چون ما اینطوری آموزشش دادیم.
دلم میخواد گاگول باشم و احساس رضایت کنم از اینکه سعی میکنم حق کسی رو نخورم و تو با قیافه حق به جانب و نگاه عاقل اندر سفیهات نگام کنی و پیش خودت فکر کنی عجب ببویی است این یارو! و من ته ته دلم راضی باشم که ببو هستم و احساس زیان نکنم از اینکه با وجود همه نامردمیها بازم دارم سعی میکنم خوب باشم.
دلم میخواد به این چند سال زندگی مشترک که نگاه میکنم فکر نکنم سرم کلاه رفته و احساسم را مفت فروختم. دلم میخواد فکر کنم این معامله دو سره بوده نه یه جاده یک طرفه که به ناکجا آباد ختم میشده و من با چشمهای بسته فقط داشتم خودم را دلخوش میکردم که آخر این راه به بهشت موعود میرسم.
دلم کتاب کلاس اولم را میخواد و خوشبینی کودکانهام را! دلم آرامش وجود مادر را میخواد و سرخوشی دنیای بیخیال پای کرسی و بوی چوب داغ شده از حرارت اجاق را. دلم خوابهای بی تشویش بچهگیهام را میخواد.
پيام هاي ديگران () PermaLink; یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۸ - آسمان
ای غم ای همدم، دست از سر دل بردار
ای شادی یک دم مرهم به دلم بگذار
دل جای شادی است از غم شده ام بیزار
ای غم بیرون رو این خانه به او بسپار
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۸ - آسمان