اضطراب

من وقتی بچه بودم؛ همیشه از آقاجونم می ترسیدم. همیشه بردن اسم آقاجون با یه اضطراب شدید همراه بود. ترس از اینکه چیزی بگی که اقاجون خوشش نیاد؛ کاری کنی که آقاجون عصبانی شه و هزار تا احتمال دیگه برای اینکه آتو دست آقاجون بدی که یه فصل دعوات کنه و احتمالا دست روت بلند کنه.

این اضطراب تا نوجوونی هم با ما بود. آقاجون همیشه مظهر ابهت و صلابت و خشم بود و ما هم همه کارمون سوتی محسوب می شد و هی می ترسیدیم. ولی هیچ وقت وضعیت یه شکل نمیمونه. ما علیرغم میل آقاجون تازه کلاس زبان رفتن رو شروع کرده بودیم که زدیم به سیم آخر. من و خواهرام فکر کردیم دیگه از این همه ترس و تهدید و فشار خسته شدیم. یه روز خیلی مودبانه تو روی آقاجون وایسادیم و حرف دلمونو گفتیم. اون هم فهمید که دیگه دوره زورچپونی تموم شده و خودش حرمتشو نگه داشت و رویه اش رو عوض کرد و به قول خودش باهامون رفیق شد. دیگه مثل پدر و فرزندای واقعی می نشستیم با هم حرف میزدیم و درددل می کردیم و تا روزی که آقاجون فوت شد ازش نمی ترسیدیم.

حالا خیلی وقتا فکر می کنم؛ کاش از اول باهامون رفیق بود. کاش هیچ وقت ازش نمی ترسیدیم و راحت حرفامونو بهش می گفتیم. کاش با شنیدن صدای در و فهمیدن اینکه آقاجون اومده خونه بند دلمون پاره نمیشد. کاش این ترس لعنتی رو اینقدر زیاد تجربه نمی کردیم. ترسی که هنوز هم در ضمیر ناخودآگاهمون مونده و خیلی وقتا تو زندگیمون تاثیر میذاره. هنوز هم من ته ته دلم از مرد؛ از قدرت بلامنازع خونه؛ از قدر قدرت میدان کار؛ از خدای کوچک روی زمین می ترسم. (گرچه دیگه به روی خودم نمیارم و به اصطلاح به کسی رو نمیدم؛ ولی خودم که میدونم میترسم!!!).

دیگه ترس از جنگ و سیل و زلزله و تحریم و هزار تا مرض و خطر تجربه کرده و نکرده رو لزومی نداره بنویسم. چون این چند ساله همه امون باهاش دست و پنجه نرم کردیم.

دلم میخواد اگه یه روزی متقاعد شدم که بچه دار شم؛ تو یه محیط بدون ترس و وحشت و اختناق بزرگش کنم. دلم میخواد این همه اضطراب رو چه تو خونه چه تو جامعه تجربه نکنه.

/ 4 نظر / 8 بازدید
آناهيتا

ايشا.. که اونموقع هم اين حرفها يادت باشه و عمليش کنی

هادی نیلی

خب پس حالاحالاها و بلکه برای همیشه بی‌خیال مامان‌شدن باش! در ضمن من هنوز هم لیاقتش رو پیدا نکرده‌ام که بیام توی لیست وب‌لاگ‌های اون کنار، نه؟!