دلتنگی

دلم گرفته. اونقدر دلم گرفته که فکر می‌کنم تو منو همونطوری که با چشمهای اشکبار پشت در رها کردی و رفتی باز با چشمهای اشکبار پشت در پیدا می‌کنی. احساس می‌کنم توی این چند روزی که رفتی زمان حرکت نکرده و تمام مدت پشت در اشک ریخته‌ام.

ولی نه!!

توی این چند روز به اندازه هزار سال صبر کرده‌ام و سعی کرده‌ام آرامش داشته باشم و به دیگران آرامش بدهم. توی این چند روز اونقدر راه بیمارستان رو اومده‌ام و رفته‌ام و اونقدر تظاهر کرده‌ام به خوب بودن که خودم هم خسته شدم. توی این چند روزی که به چند سال میمونه ساعتها بهش خیره شده‌ام و نفسهاشو شماره کرده‌ام. هزار جور فکر مثبت و منفی کرده‌ام و هزار بار باهاش مرده‌ام و برگشته‌ام.

خیلی سخته که با دکترش حرف بزنی و بهت بگه تعجب میکنه که چطوری هنوز داره نفس میکشه و تو با یه لبخند و تکان سر ادای فهمیدن در بیاری و بپرسی روز آخر، دقیقه آخر و وضعیت آخر چه جوریه و کی و چطور اتفاق میافته و اون بگه فرق میکنه، نمیشه پیش بینی کرد. و تو باز هم با لبخند بگی آخه میخوام آمادگیشو داشته باشم که اگه حمله‌ای چیزی بهش دست داد من از قبل نسبت بهش آگاهی داشته باشم و دست و پامو گم نکنم. و در تمام این لحظات فکر کنی چقدر تنهایی، چقدر قلب همه آدمها ازت دوره و چقدر باری رو که قراره به دوش بکشی سنگینه. و هیچ یادت نره همه این حرفها رو راجع به عزیزترینت، مادرت داری میگی و میشنوی. و انتظار معجزه گاهی خیلیییییییییی احمقانه و دور از دسترس به نظر میاد.

چقدر دلم برات تنگه! ولی اینو بهت نمیگم، نمیخوام بفهمی چقدر با همه آزاری که ازت دیده‌ام دوستت دارم و کمبودت رو حس میکنم. ته مانده غرورم بهم اجازه نمیده در برابر دلتنگیت سر تعظیم فرود بیارم. دلم مثل یک صفحه خط خورده هی میره و باز برمیگرده سر خونه اول. باز بر میگرده سر این دلتنگی لعنتی و باری که شونه‌های آدم رو خرد میکنه.

میدونم هی دارم به نعل و به میخ میزنم و بهانه میگیرم. ولی کاریش نمیشه کرد. کلید روشن مغزم رو زدن و همین جور داره برا خودش کار میکنه. همه چیز رو به هم میبافه و از نو میشکافه و باز میبافه.

/ 2 نظر / 5 بازدید
گلبرگ

چطوری تو دختر؟ نگران شدم پستت رو خوندم. شماره ات رو هم ندارم بهت بزنگم!

گلبرگ

چطوری دختره؟ اوضاع و احوال رو به راهه؟