توهم نامه !

پدرم خدابيامرز هميشه ميگفت : آدم , آهه و دم. يعني رفت و برگشت نفس. ميگفت : ممكنه توي فاصله اين رفت و برگشت ديگه عمرت تموم شه و فرصتي براي نفس بعدي نداشته باشي. حالا من چرا اينهمه دارم حرص ميخورم و حرص ميزنم , نميدونم ! جدي يعني ارزششو داره كه اينهمه غصه فرداي نيومده رو بخورم؟ اصلا فردا هستم كه دارم اينهمه خودمو براش آزار ميدم؟

چند شب پيش يه برنامه ميديدم كه ميگفت نوزده سالگي سن خيلي جالبيه , ميگفت عجب سنيه 19 سالگي ! ياد اين دوست از دست رفته امان افتادم كه 19 سالش بود , كه به خاطر اهمال كاري مأموراي راهنمايي و اهميت ندادن مسئولين بيمارستان خيلي مفت جون داد. داشتم فكر مي كردم توي 19 سالگي چي خيلي خوبه؟؟ چي خيلي جالبه ؟ اينكه با يه دنيا انرژي و آرزو بميري , چون يه تعداد آدم اهميت نميدن كه تو اون گوشه افتادي و فقط به خاطر يه مقدار خون ناقابل داري زندگيتو از دست ميدي؟؟؟ اين كه اگه يه جاي اين مملكت (كه اينهمه بهش افتخار ميكني!) تصادف كني و كس و كارت دور و برت نباشن تا آدما رو مجبور كنن به دادت برسن , هيچ كس تره هم برات خورد نميكنه ؟ اين كه هيچ كس ككش هم نميگزه كه يه جوون 19 ساله داره ميميره؟؟

توي يه خيال كور , دنبال يه آرزوي مبهم , هي ذهنم ميره و ميره. هيچ وقت هم به انتهاي اين خط نميرسه. هيچ وقت آروم نميگيره و راحتم نميذاره. دنبال هر كورسويي راه ميافته و فكر ميكنه اين ديگه آخر راهه , فكر ميكنه مقصدي كه دنبالش بوده همينه ! وقتي به اون نور ميرسه ميبينه كه مقصد اون نبوده , ميبينه هنوز خيلي راه برا رفتن داره و هنوز به آرامشي كه آرزو ميكرده نرسيده. مثه كوه رفتن ميمونه اين مسير زندگي ! هي ميري بالا , خسته و هلاك يه قله رو نشون ميكني و ميگي اين ديگه آخريشه , ميگي اين ديگه بلندترينه , با هزار زحمت و مكافات خودتو ميكشي بالا و ميبيني هنوز بلند تر از اون هم هست. وقتي ميرسي اون بالا ديگه نه پاي رفتن داري و نه دل موندن. ديگه انرژي نداري كه صرف ادامه راه كني (يا شايد وقتي نمونده ديگه!) كه بخواي بري و به بلندترين برسي. اينه كه با وجود همه تلاشي كه كردي باز هم ته دلت آروم نيستي. يه چيزي ته دلت وول وول ميزنه و قرارتو ميگيره.

اگه اين يه ذره ارتباطي كه با خدا دارم از سر نياز نبود , اگه تو همه ي دولا راست شدنام فكر دنيا نبودم , اگه ميشد يه بار , فقط يه بار مثه يه رفيق و بدون چشم داشت با خدا حرف بزنم , چه كيفي داشت ! يه روزايي با خودم ميگم كاش ميتونستم يه كاري برا خدا بكنم , جبران اين همه كاري كه برام كرده. ولي حيف كه نميشه ! باز من ميمونم و يه دنيا خواسته و نياز !

ای بابا ؛ جدی جدی يه توهم نامه نوشتم که شونصد تا بند داره ها !!! بالاخره ذهنه ديگه ! کاريش نميشه کرد. هرچی دلش ميخواد ميگه ؛ هر جا دلش ميخواد ميره. بذار خوش باشه واسه خودش طفلکی !!! 03.gif

دل حرم الهی است ؛ جز خدا را در آن وارد نسازيد. امام صادق (ع)

/ 6 نظر / 3 بازدید
پانته آ

نبينم اينقدر دلگير باشي... نوزده سالگي هم زنده بودن و زندگي كردنش خوبه وگرنه زجر و درد و مرگ فرقي نميكنه كه در چه سني به سراغ آدم بياد!... ضمنا من كي ادعاي عقل و خردمندي كردم؟

پانته آ

والله به اين سادگيها هم نيست... از طرفي اگه بخوام كپي رايتش رو تضمين كنم نياز به اجازه مولف دارم و اگه همينجوري ترجمه كنم هرچند كه احتمالا به دليل غيرانتفاعي بودن جريمه نميشم ولي حقوقش هم محفوظ نيستند. يعني فردا هر كس ميتونه ترجمه من رو از وبلاگ كپي كنه و بره به اسم خودش چاپ كنه... حالا بذار ما يه كم با خانم پراسكه چونه بزنيم ببينيم چي ميشه...

solaleh

سلام . نغمه جونم دلم گريه می خواد . باورت می شه ؟ يه معمای ديگه خسته شدم . به خدا

باد صبـــــــــــا.......

خدا رنگ احساس آدمهاست و همين پايين نشسه سر سجادی خيال تو. خدا دستاشو باز کرده تا تو رو بگيره توی آغوشش. خدا همين هوای پهلويی تو نگاهت واستاده و داره صدات ميکنه..... چشمات رو با گلاب بشور.... صدات رو صاف کن... قدمهات رو با ایمان محکم ... واستا توی هوا و داد بزن... خداااااااااااااااااااااااا...... خدااااااااااای من کوشی؟ .... خدااااااااا.... اونوقت خدا دستت ميگيره و ميبرتت اون بالا بالاها... ميذارتت پيش فرشته هاش و ميگه :‌ببين اين چقدر به ياد منه! منو صدا کردش و من هم به يادشم. اونوقت خدا بهت قوت ميده بهت هدف و ايمان ميده. خدا همه ی آسمنونش رو ميده به تو! مال خودت.....

اناهيتا

سلا م . اميدوارم سلام مرا بپزيری وبلاگ زيبايی داريد