آسمان گمشده

آسمانت را که گم کنی دیگر از پرواز چیزی نمی ماند. یادت می رود که پرنده ای. اسیر سیم و قفس و زنجیر می شوی و گاهی در خوابهای آشفته ات آسمانی را می بینی که دیگر نشانی اش را نداری. مثل یک خاطره دوردست یا یک آرزوی دست نیافتنی می ماند.

کمی که چشم می گشایی و دور و برت را که نگاه می کنی می بینی انگار همه پرنده های آسمان روزگار گذشته ات مثل تو در بندند. نشانی آسمان را از که می خواهی بگیری؟

مگر اینکه یک روز دل به دریا بزنی و دلت را از بند و قفس برهانی و شاید پشت این همه غل و زنجیر و پشت این دیوارهای سیمانی آسمانی را بیابی که همیشه خوابش را دیده ای. شاید!

ولی آخر بی نوای من، تو اصلا یادت می آید که پرنده ای و می توانی پرواز کنی؟

/ 1 نظر / 14 بازدید
گلبرگ

سلام. چه عجب. دیگه راست راستی نگران شده بودم.