زلزله

از ديروز زندگي خيلي جالب شده. همه آدما يه جور نسيه اي زندگي ميكنن. يه جوري با آدم خداحافظي ميكنن انگار دفعه آخره كه همديگرو مي بينن. جالب شده! <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هر بار كه ميخواي حموم يا دستشويي بري يه كم دلت شور ميزنه كه نكنه توي اون شرايط گير زلزله بيافتي. هر كاري كه ميكني انگار دفعه آخره. انگار فرصت آخره.

من نسبتاً خونسردم اينجور مواقع. ولي فكرش دست از سرم برنميداره. الان سر كارم. طبقه ششم يه ساختمون. تقريباً همه همکارام رفتن خونه هاشون. امروز نوبت منه که بمونم.

خيلي فكر كردم كه اگه زلزله بياد بهترين كاري كه ميتونم بكنم چيه. تنها راهي كه به نظرم معقول اومد اينه كه كنار ستونها منتظر بمونم و ببينم چي پيش مياد. وقتي آبها از آسياب افتاد اگه زنده بودم  با توجه به شرايط تصميم ميگيرم كه چيكار كنم.

شايد اصلاً زلزله نياد. شايد در روزهاي آينده به همه اين احساس و اين نوشته ها بخندم. ولي اين احساس الان وجود داره و برام جالبه.

همه زندگي تجربه جالبيه. از اول تا آخرش.

 

/ 1 نظر / 2 بازدید
mina

سلام!!!!!!!!..مگر اينکه زلزله بياد و شما آپديت کنين...راست ميگی جديدا مردم يه جوری شدن!!..خودم هم يکيشون...