سلام جانم

باز اونقدر دلم هواتو کرده که همه دلخوریامو گذاشتم ته صندوقچه دلم برای روزهای بی حوصلگی. باز ازت شاهزاده رویایی سوار اسب سفید ساخته م که از اون دور دورا اومده تا با یه بوسه همه غم و غصه هامو آب کنه و من بشم خوشبخت ترین دختر دنیا. مثه همه کتاب قصه هایی که از بچگی خوش باورانه خونده بودیم و ساده لوحانه باور کرده بودیم.

باز همه چراهای توی ذهنمو گذاشتم یه گوشه تا تو برگردی و توی اولین ساعتای با هم بودنمون دوباره تازه اشون کنی.

راستی چرا؟

چرا اینقدر زود یکنواخت میشیم؟ چرا اونقدر بهم نمیگی دوستم داری که با شنیدنش از دهن هر خری و با دونستن اینکه داره مثه چی بهم دروغ میگه باز قند تو دلم آب میشه و دلم قیلی ویلی میره؟ چرا اونقدر منو کم می بینی که یه وقتا حس می کنم نامرعی ام؟ چرا همیشه اونقدر کلافه ای که حس می کنم یه باری ام روی دوشت؟ چرا اونقدر کم حرفای عشقولانه بهم میزنی که یه روزا برا پر کردن خالی دلم باید همه ذهنمو شخم بزنم و زیر و رو کنم تا دو تا جمله یادم بیاد (و یادم بیاد که همینا رو هم بعد از کلی التماس درخواست و گله گذاری من! توی یه لحظه هایی که دیگه خیلی خواستی عزت نفس به خرج بدی بهم گفتی)؟

ولش کن. الان دلم برات تنگ شده. اینا رو باز با اولین بی مهری ات بهشون فکر میکنم. (شده ام مثه اسکارلت که فکر کردن به همه چی رو میذاشت برا فردا).

دلم هواتو کرده بیا!

/ 0 نظر / 10 بازدید